طرحی نو

دست نوشته های یک طراح وب و دوستش

آموزش ActionScript 3.0
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۸  

سلام

بعد از مدت ها شروع کردم دوباره وبلاگ نویسی. البته یک مقدار متفاوت... از فردا شروع می کنم به آموزش زبان ActionScript 3.0 . از امروز این وبلاگ تخصصی هستش. بعد از آموزش اکشن اسکریپت میریم سراغ PHP - MYSQL و ASP 3.0 و ASP.net و JAVASCRIPT.

میون مطالب وبلاگم چند تا ترفند برنامه نویسی و تجارب خودم هم می نویسم.

موفق باشید

بدرود


 
نسخه ی جدید سایت کشتی
ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٦  

سلام و درود

امروز پس از چندین هفته درگیری من برای طراحی نسخه ی جدید سایت کشتی و تست های اولیه سایت آماده و آنلاین شد.

ازتون می خوام برید و عضو بشید و نظرتون رو حتما برای من ارسال کنید. ممنونم

www.keshti.com

فعلا


 
عمراً اینارو بدونی.......
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳۱  

1- توماس ادیسون از تاریکی وحشت داشت
2- صدای اردک اکو ندارد
3- چشمهای شتر مرغ از مغزش بزرگتر است
4- مورچه ها نمی خوابند 5- الفبای مردم هاوایی 12 حرف دارد
6- کد کشور روسیه 007 است
7- اگر سر سوسک را قطع کنند برای چند هفته زنده می مینند
8- ارتفاع برج ایفل در سرما و گرما بر اثر انقباض و انبساط 16 سانتی متر تغییر میکند
9- آدامس توسط یک فرمانده جنگی اختراع شد


کلمات کلیدی:
 
یک روز...
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٥  

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »


 
گدای نابینا
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٦  

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد: امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم !!! وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید!


 
دختری زیبا، دوست عزیز یا پیرزنی خسته، کدام را سوار کنیم؟
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳  

در حال رانندگی هستیم، در ایستگاه اتوبوس، سه نفر ایستاده اند. دختری زیبا با لبخندی دلفریب، رفیقی که مدت زیادی است دوستیم و پیرزنی خسته و رنجور که بر عصا تکیه کرده است. اگر فقط امکان سوارکردن یکی را داشته باشیم، کدام را سوار کنیم؟

دختر زیبا فرصتی است که شاید دیگر تکرار نشود! زر و برق دارد، دل آدم را می برد!
دوستمان بر گردنمان خیلی حق دارد، فردا روزی هم من کار بدست او دارم!
پیرزن گناه دارد، خسته است، مثل مادر خودمان است، از دردپا و کمر رنج می برد!

تصمیم گیری سختی است، نه؟  بین هوس، سیاست و وجدان کدام را انتخاب کنیم؟ تا بحال در موقعیت چنین تصمیم گیری قرار گرفته اید؟ فکر می کنید این وضعیت یک مورد خیالی است؟

این یک مورد خیالی نیست. ممکن است که هر روز برایمان اتفاق بیفتد. برای مثال، اگر سوار بر ماشین مسئولیت باشیم و فرمان مدیریت مملکت را در دست داشته باشیم:
پول و مقام آن دخترک زیباست که ما را وسوسه میکند. همکاران و دوستانمان که در مدیر یا رییس شدن ما تلاش کرده اند، آن دوست عزیزمان است که دستی برایمان تکان می دهد تا خوبیهای گذشته اش را بیاد آوریم. مملکت یا اداره یا گروهی که ما آنرا مدیریت میکنیم و پر از نابسامانی است آن پیرزن رنجور است. هوس میگوید پول و مقام را بچسب، دیگران به من ربطی ندارند؛ فردا معلوم نیست این پست و مقام داشته باشم؛ سیاست میگوید هوای دوست را داشته باش که فردا هوایت را دارد، دوست را بچسب تا دوره مدیریتت افزایش یابد. ولی وجدان میگوید مملکتت را آباد کن اگرچه با از دست دادن پول و مقام و دوست فرصت طلبمان است.

 اعتراف میکنم که انتخاب سختی است و کار هر کس نیست. ایمان و اراده و اعتقاد بسیار قوی میخواهد تا وجدان را بر هوس و سیاست ترجیح دهیم. برای همین مملکت ما به تعدادی از این دست آدم های بزرگ نیاز دارد.

 شما کدام را انتخاب می کنید؟ نظر بدهید و نظر دیگران را هم بخوانید.


 
چرا خدا یکی است، خانه خدا چند تا؟
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳  

چرا مسجد و کلیسا و کنیسه داریم؟ مگر همه یک خدا را عبادت نمی کنند؟ چرا مسلمانان و مسیحیان و یهود … نمیتوانند در یک مکان به عبادت خدای واحد بپردازند؟ چرا مسلمان خدا را فقط در مسجد می بینند نه در کلیسا و مسیحی خدا را در کلیسا می بینند نه در مسجد؟ چرا رهبران ادیان مختلف هیچگاه نتوانستند با هم به توافق برسند؟ مگر نه اینکه همه آنها همه عمرشان را مخلصانه در جستجوی خدا صرف کردند؟ چرا در نهایت به یک نقطه مشترک نرسیدند؟ اگر آنها که همه عمرشان وقف یافتن خدا کردند و در نهایت هر کدام راه خودشان را رفتند، چرا نمیتوانند قبول کنند که مردم هم ممکن است راهی غیر از راه آنها برای یافتن خدا بروند؟

در اخبار شنیدم که در یکی از شهرهای ایتالیا، مکانی است که هم مسلمانان و هم مسیحیان در آنجا عبادت می کنند، اگر چه در یک زمان عبادت نمیکنند ولی در یک مکان است. تفکر زیبایی است که کمتر در دنیا دیده میشود.

به نظر شما چرا همه ادیان در یک مکان عبادت نمی کنند؟

نظر بدهید و نظر دیگران را هم بخوانید.

پی نوشت: به نظر شما انسانها با هم متحد باشند بهتر می توانند دنیای خود را بسازند یا تفرقه باشد و هر کس خودش را حق بداند و دیگری را ناحق؟ دانسته یا ندانسته بعضی ادیان باعث جدایی انسانها میشوند که به نظر من اصلا بسود بشر نیست اگرچه جدایی انسانها سودی گذرا برای عده ای دارد!


کلمات کلیدی: مسجد ،کلیسا ،خدا ،عبادت
 
پدر اتریشی، پدر ایرانی
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳  

چندی پیش ماجرای یک پدر اتریشی همه جهان مخصوصا اتریشی ها را شوکه کرد. جرم این پدر این بوده است که:

دختر خود را 24 سال در خانه زندانی کرده بوده است. دخترش را مورد آزار جنسی قرار داده است و از دخترش 7 فرزند دارد.

آنچه این پدر انجام داده اصلا قابل دفاع نیست و علت شوکه شدن اتریشی ها و همه دنیا هم کار بسیار زشتی است این فرد انجام داده؛ حتی اگر پدر هم نبود باز زندانی کردن چندین نفر برای 24 سال همراه با آزار جنسی خطای بزرگی است.

مردم ایران هم از این خبر بسیار ناراحت شدند و ابراز انزجار کردند ولی بی خبر از اینکه اگر یک پدر اتریشی در طول تاریخ اتریش چنین کرده؛ پدرهای ایرانی فراوانی هستند که جرم های مشابه انجام میدهند ولی آنقدر شوکه کننده که نیست حتی ممکن است ارزش هم حساب شود.

آیا شما شوکه میشوید اگر بدانید که پدرانی ایرانی هستند که به اسم جلوگیری از فساد، دخترهای خود را تا قبل از ازدواج تا 20 یا 24 سالگی در خانه زندانی میکنند و بعد به زندانبان جدید تحویل میدهند؟ زندان پدر اتریشی در زیرزمین بوده و به بهانه ای ولی زندان پدر ایرانی ممکن است زیرزمین نباشد و بهانه ای دیگر، ولی زندان، زندان است.

آیا شما شوکه میشوید اگر بدانید بعضی از پدران ایرانی به دختر خود اجازه نمیدهند که مدرسه بروند و یا اینکه از خانه بیرون بروند؟ حتی اگر کسی به میهمانی آنها بیاید دختر باید در پستوی خانه بماند و بیرون نیاید!

آیا شما شوکه میشوید اگر بدانید چند پدر ایرانی دختر خود را به جرم صحبت ساده با پسری به قتل رسانده اند؟ به نظر شما کار این چنین پدری شوکه کننده است یا با غیرتی و ارزشمند؟ چرا خبر زندانی کردن دختری و رابطه جنسی پدر با دخترش ما را شوکه میکند ولی خبرزندانی دختری ایرانی به اسم غیرت و قتل ناموسی او توسط پدرش ما را شوکه نمیکند؟ قتل دختر زشت تر است یا رابطه جنسی داشتن با او؟ یا اینکه هر دو زشتند؟ آیا شوکه نمیشوید اگر بدانید که “پدر یا جد پدری که فرزند خود را بکشد قصاص نمی‌شود و به پرداخت دیه قتل به ورثه مقتول و تعریز محکوم خواهد شد.”(قانون مجازات اسلامی ماده 220)؟

شوکه نمیشوید که بدانید جرم یک پدر اتریشی که دختر خود را زندانی کند و رابطه جنسی داشته باشد 15 سال زندان است ولی یک پدر ایرانی که دختر خود را زندانی کند و او را بکشد به اسم غیرت، جرم نیست و حتی ارزش است!

من معتقدم که زشتی ها را ما تعریف می کنیم. بعضی وقتها زشتی ها اینقدر عادی میشوند که شاید از عادی بودن گذشته و به خوبی و ارزش تبدیل شوند.

نظر بدهید و نظر دیگران را هم بخوانید.

پی نوشت: یک نمونه: آیا شما شکه می شوید این خبر را بخوانید: “نجات دختر 22 ساله که توسط پدرش زنده به گور شده بود‌“. پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387   خبرگزاری فارس